مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
126
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
من تا هنگام عصر در بازار بنشستم . ولى خرد از من بيگانه بود . هنگام برخاستن ، حال آن زن را از بازرگان جويا شدم . بازرگان گفت : او زنى است خداوند مال و دختر اميريست كه پدر او مرده و مالى بميراث گذاشته . پس من او را وداع گفته ، به منزل بازگشتم . چون خوردنى بياوردند ، نتوانستم خورد و آن شب را تا بامداد نخفتم . على الصباح برخاسته ، جامهاى بهتر از جامهء روز پيش پوشيدم و اندك چيزى خورده ، بدكان بدر الدين آمده ، بنشستم . در حال ، آن زهره جبين درآمد . چادرى فاخرتر از روز نخستين بر سر داشت و كنيزكى نيز با او بود . پس مرا سلام داد و بزبانى فصيح و كلامى نغز گفت : كس با من بفرست كه هزار و دويست درم قيمت تفصيله بستاند . من با او گفتم : شتاب از بهر چيست ؟ گفت : شايد دگر بارت نبينم . و زود برخاست . مرا دل بر وى آويخته بود . برخاستم و از پى او از بازار بدر شدم كه ناگاه كنيزكى نزد من آمده و گفت : اى خواجه ، خاتون من با تو سخنى دارد . من در عجب شدم و گفتم : مرا درين شهر ، كس نميشناسد . كنيزك گفت : چه زود خاتون مرا فراموش كردى . كه امروز در دكان فلان بازرگان بوديد . پس من با كنيزك تا بازار صيرفيان رفتم . چون مرا بديد ، بسوى خويشتنم خواند و با من گفت : اى حبيب من ، بدانكه محبت تو در دل من جاى گرفته و از آن لحظه كه ترا ديدهام ، خواب و خور بر من حرام گشته . من گفتم : مرا محبّت و محنت هزار چندينست . آن زهره جبين گفت : فردا سوار گشته ، بسوى جبانيه روان شو و خانهء ابو البركات نقيب را باز پرس كه من در آنجا ساكنم و دير مكن كه من در انتظار تو نشستهام . من فرحناك گشتم به منزل آمده ، آن شب از شوق بيدار بودم . چون بامداد شد ، جامهء فاخر پوشيده ، خود را با عطر و گلاب معطر ساختم و بدروازهء رذيله رفتم و بخرى نشسته ، بجبانيه رفتم . به صاحب خر گفتم : از خانهء نقيب باز پرس . چون از خانهء نقيب پرسيد ، با من گفت : فرود آى . من فرود آمدم و او برهنمائى من پيش افتاد و هميرفتيم تا بخانهء نقيب رسيديم . من نصف دينار زر به دو داده ، گفتم : فردا بدين مكان بيا و مرا باز گردان . او نصف دينار گرفته ، بازگشت . من در بكوفتم . دختر دوشيزهء خوبروئى در بگشود و گفت : به خانه